Saturday, July 04, 2009

كش كلاه تولد

اين روزها خيلي به ياد احد و احسان مي افتم، مسافرتي با هم مي رفتيم و تمام مسير احد خوش بيان داشت از شيطنت­هاي بچگي خودش و برادرش تعريف مي­كرد، آن موقع چه اندازه ما خنديديم و الان فقط به مادر احد فكر مي كنم كه چه شرايطي را متحمل بوده است. جمعه روز بعد از تولد آرتان، شب بدي براي ما رقم خورد، پينار، دخترعمه آرتان و آرتان داشتند بازي مي­كردند، پينار كلاه تولد رو مي ذاره سرش و آرتان هم هوس مي كنه، اما ذاتا از هر چيزي كه سرش باشه بدش مي­ياد، اين روزهاي گرم تابستان هم كلاه آفتابي را كلي با نذر و نياز رو سرش نگاه مي داره، تا حس مي كنه كلاه رو سرشه، كش اون رو مي كشه كه از سرش در بياره و كش نازك كلاه تولد در مي ره و از بخت بد مي­خوره به چشم آرتان، گريه اي كه آرتان سر داد، نشان از درد بسيار شديد داشت، لكه خون تو سفيدي چشمش كاملا مشخص بود، ساعت ده و نيم بود كه آرتان را رسانديم اورژانس اطفال بيمارستان ميلاد، دكتر قطره آنتي بيوتيك چشمي داد كه هر شش ساعت بايد يك قطره ريخته شود و توصيه كرد برسانيم پيش متخصص چشم. پرسيدم نمي­شه تا صبح صبر كرد، گفت ببينيد چشم ضربه خورده است و بر ما حجت تمام شد و رفتيم به سمت بيمارستان فارابي كه تخصصي چشم پزشكي است. سعي مي­كردم با برج ميلاد توجه آرتان را جلب كنم كه نخوابد، به ماشين هاي اطراف نگاه مي­كردم و تعجب از شادماني ديگران، مگر اضطراب مرا نمي بينند، مگر متوجه دلواپسي من نمي شوند، آرتان خوابش برد و تا در اورژانش فارابي نوبت ما شود ساعت يك نيمه شب شده بود و مجبور شدم بيدارش كنم كه مات و متهوت مانده بود اين همه دستگاههاي عجيب غريب چيست. مگر مي توان كودك يكساله را پشت اين دستگاهها نشاند، ياشار دست و پاي آرتان را گرفته بود و من سعي بيهوده مي كردم تا چانه و پيشاني نازنينش را تنظيم كنم و دكتر سعي مي كرد پلك آرتان را باز نگاه دارد. مرحله اول چك شد و دكتر قطره اي نوشت تا در سه نوبت ده دقيقه اي در چشم آسيب ديده ريخته شود كه بتوانند مردمك را چك كنند. اينكه اين نيم ساعت تا گرفتن نتيجه بر من چه گذشت فقط مامان ها مي دانند. آرتان شديدا مقاومت مي­كرد در برابر قطره و هر دفعه كه خانم پرستار نزديك مي شد وحتي با مريض ديگري كار داشت شروع مي­كرد به گريه، قطره اي هم كه مي ريختند سوزش داشت و آدم بزرگ هاش ناراحتي شان را كتمان نمي­كردند. بار دومي رسيد كه آرتان بايد پشت آن دستگاه مي نشست و با كمك من و ياشار و دكتر، سلامتي بيناييش تاييد شد، اما مبارزه آرتان هم در اين ميان برايم جالب بود كه چطور با جيغ ها و داد و فريادهايش از حريم خودش دفاع مي­كرد. آيا ما هم از اين همه ميدان مين جان سالم به در برده ايم و به اين سن رسيده ايم، يادم مي ياد حول و حوش هفت سال داشتم و نزديك خانه­مان جاليز هندوانه اي بود و منزل ما هميشه چند تايي هندوانه. هندوانه بزرگي برداشته بودم و بزرگترين كارد خانه را به تقليد از مامان بابا، رفتم كه هندوانه را ببرم آنچنان زدم به شصت دست چپم كه هنوز بعد سالها متحيرم كه چگونه جدا نشد ، هر چند كه جايش هنوز به يادگار بر انگشتم باقيست. آرتان بسيار مهربان است و اين صفت بارزشش را دعا مي كنم هميشه همراه داشته باشد، هر چيزي هم ازش خواسته باشيد حتما مي دهد، غذا كه مي­خورد اصرار دارد به عروسك هايش هم بدهد. خيلي خوشحالم كه كتاب دوست دارد و اين عشق من به كتاب خريدن الان دو مشوق پيدا كرده است، هم علاقه مندي هاي خودم و هم عشق آرتان به كتاب. چهار جلد كتاب است، چاپ انگلستان، به شكل اردك و گوسفند و گاو و خوك، از شهر كتاب ميرداماد خريدم، آرتان خيلي دوست دارد. ماجراي اردك به اين صورت است كه اردك داشته شنا مي كرده، قورباغه بهش مي گه مي آيي بازي كنيم ، اردك مي گه چي بازي، قورباغه مي گه من مي رم قايم مي شم، بيا منو پيدا كن و مي ره لاي سبزه ها قايم مي شه، تك تك اين جملات عكس دارد و بسيار جذاب است، صفحه آخر قورباغه را نشان مي دهد كه مي پره بيرون و مي گه من اينجام، تا اينو مي گم، آرتان دستاش رو مي بره بالا، دقيقا به شكلي كه آقا قورباغه تو كتاب انجام مي ده. مامان هاي مهربان مواظب كش نازك كلاه تولد كوچولوهاتون باشيد و اگه لزومي نداره كش رو جدا كنيد

Wednesday, July 01, 2009

آرتانم به دنيا خوش آمدي

آرتان من يكساله شد و اين يكسال اصلا زود نگذشت، سنگيني سيصد و شصت و پنج روز را كاملا حس مي كنم، آما شيريني آرتان به مانند هر كودك ديگري روز به روز بيشتر مي شود و به همان اندازه خطرات اطراف. آرتان دو هفته پيش با بيماري سنگين روزئولا دست و پنجه نرم مي كرد، تب چهل درجه اي كه با شياف هم پايين نمي آمد در نهايت تحمل مرا شكست و زنگ زديم مامان بزرگ آرتان براي كمك بيايد. چهار شبانه روز كمترين درجه بدن آرتان سي و نه درجه بود، دايم زير آب بود و شربت استامينفن و شياف و گونه هاي قرمز و بدن آنقدر داغي كه ديگر جراتم را از دست داده بودم براي شير دادن بغلش بگيرم، به دماسنج مشكوك شديم و دوباره خريديم كه ديديم نه هيچ فرقي نمي­كند، اصلا پايين نمي آيد، مامان عرفان قبلا از اين بيماري در وبلاگ عرفان نازنين نوشته بود و روز اول وقتي همه معاينات از سلامتي آرتان خبر داد من به اين بيماري شك كردم، صبح روز چهارم بعد از چند شب بي­خوابي با اينكه آبجي كوچيكه هم براي كمك آمده بود و بسيار مفيد بود، از بوي تبي كه خانه را پر كرده بود، من و ياشار و ارتان ساعت پنج صبح زديم بيرون، انگار محيط خانه را مقصر مي دانستيم، من كه هذيان مي گفتم، يكدفعه از خواب چند ثانيه اي بيدار مي شدم و نگران آرتان مي ديدم هنوز خواب است، نمي دانم ياشار چگونه رانندگي مي­كرد، اما خنكاي آن موقع صبح اندكي تسكينمان داد، بايد از آرتان آزمايش خون مي­گرفتيم، احتمال عفوني شدن خونش مطرح شده بود، چه پروسه ايست از كودك يكساله پر و شر و شور، چند سي سي خون گرفتن، آرتان زير چشماش گود رفته بود، لپ هاي خوشگلش ناپديد شده و چشمانش بي­رمق به ما نگاه مي كرد، با اين همه موقع خون گرفتن اينقدر جيغ كشيد كه تا چند روز بعدش صداش خروسي بود، بالاخره عصر روز چهارم تب خوابيد و جوش ها زد بيرون. بله روزئولاي سنگين بالاخره خودش را نشان داد، از دكتري شنيدم كه همه بچه ها اين بيماري را تجربه مي­كنند. كتاب دكتر فيض هم بسيار كمكم بود در طي اين مدت. به نظر من آب هندوانه و خاكشير در مورد تب معجزه مي­كند، مسلم اينكه به كسي توصيه نمي كنم، وليكن براي آرتان جواب مي دهد. خودم كه تب بالا داشتم با ماليدن نشاسته خيس شده به پيشاني ام زود خوب مي شدم و جالب اينكه در مورد آرتان هم كارگر بود
چند روزي طي شد و آرتان را شنبه گذاشتم مهد، يكشنبه ديدم آرتان فيس فيس مي كنه و سرماخوردگي سنگيني شروع شد، در اين حد كه از چشمهاي كوچولوي نازنين من هم دايم آب مي آمد، بيني كه انگار رودخانه است، خوشبختانه ايندفعه دوست نازنيني آرتان را معاينه كرد و گفت نه گلوش عفوني نيست، بايد دوره سرما خوردگي طي بشه، باز شب بي خوابي­هاي من و آرتان و بابا شروع شد، طفلك بينيش كيپ مي­شد، قطره مي ريختيم از خواب مي پريد، همچي موثر هم واقع نمي شد، مي­خواست شير بخوره نمي توانست، عصبي مي شد و شروع مي كرد به گريه، اين جريان پنج شب طول كشيد، فكر مي­كنم محيط مهد كاملا بچه­ها را مستعد بيماري هاي ويروسي مي كند، آرتان هم بعد از يك بيماري سنگين هنوز نتوانسته بدنش را بازيابي كند و دوباره يك مريضي ديگر، از عوارض اين بيماري ها هم اينكه بسيار بدغذا شده است و تقريبا هيچي نمي خورد

Saturday, June 20, 2009

دايي اومدم کمکت




Monday, June 15, 2009

عکس هاي آرتان







دوازده ماهگي

آرتان وارد دوازدهمين ماه زندگي شد، بسيار شيرين و بانمک، خنده­هايش را با دنيا عوض نمي­کنم، دو دندان قاصله دار بالا هميشه معلوم است، بسيار مهربان است و اگر من يا ياشار را درهم ببيند، آنقدر شيطنت مي­کند که خنده­مان بگيرد. شرايط خانوادگي­ام به سويي پيش رفت که يا بايد ديگر سر کار نمي­رفتم، يا آرتان را مي­گذاشتم مهد و اين در حاليست که من با مهد کودک قبل از سه سالگي مخالفم. دو ماه مرخصي بدون حقوق گرفتم، يک هفته­اي رفتيم زيراب که اگر چه من و ياشار بد با هم به تناقضاتي رسيده بوديم و آنچنان از طبيعت استفاده نکرديم آما آرتان واقعا شرايط ايده الش را مي­گذراند. باران، هواي مه گرفته، گوسفندهايي که صبح­ها مي­رفتند چرا و از جلوي خانه ما رد مي­شدند و تا ما صداي زنگوله مي­شنيديم، مي­پريديم آرتان را مي­برديم جلو در که تا از ديد ناپديد مي­شدند همينطور با اشتياق نگاهشان مي­کرد، ميو­ميو­ها که در حياط بودند و دو تا ني­ني­هايشان هم بالاي شيرواني رژه مي­رفتند. عصرها مي­رفتيم آنطرف رودخانه که از گاوداري شير بگيريم، واي که آرتان چقدر از خودش هيجان نشان مي­داد و مگه مي­شد از آنجا آمد، گريه مي­افتاد و نمي­دانم ما چه مدت زمان بايد آنجا مي­مانديم که آرتان راضي مي­شد، امامزاده­اي هم بالاي همان مسير بود که آرتان را مي­گذاشتيم در آغوشي و با نيم ساعت شيب رو با بالا مي­رسيديم با امامزاده اي وسط جنگل، مشکلي که با خودم پيدا کرده­ام اين است که از نزديک شدن به گاو مي­ترسم، حتي در کوچه­مان وقتي گاو بود، کلي مسيرم را کج مي­کردم و آرتان به بغل از کوچه بالايي مي­رفتم خانه و اعتراض­هاي آرتان را بايد متوجه مرغ و خروس­ها و غازها مي­کردم. قبلا که رفته بوديم زيراب، چند گل نسترن از ديوار همسايه چيده بودم و اين دفعه که رفتيم با کمال تعجب ديدم ريشه زده­اند و سرحالند، واي که چقدر فضاي عالييست براي گل­کاري، بدون مراقبت همه­جانبه­اي که ما در تهران در مورد گلدان­هايمان اعمال مي­کنيم. ياشار داشت زير درخت گردو با چوب­ها جاکقشي درست مي­کرد و آرتان هم دور و برش روي سبزه­ها بازي مي­کرد و اصرار داشت با همان قطعه­اي بازي کند که ياشار داشت بر آن ميخ مي­کوبيد، بعد مي­ماند لباس­هاي گلي آرتان که آنجا اصلا خشک نمي­شد. عاشق اين است که دستش را بگذارد زير شيرآب و چکه­چکه آب برود در استينش تا زيربغل، وقتي مي­خواهم بروم حمام که بشورمش تا مي­گويم آب2بازي، بال­بال مي­زند. با آرتان و دوستان گروه نمونه جلسه­اي داشتيم با نسيم و جعفر، زوجي که دور دنيا را براي صلح رکاب زدند. ديداري هم داشتيم با نيما يزدي­پور، هم­دانشگاهي و هم­نورد قديمي که اورست را صعود نمود. آرتان اين روزها سعي دارد بايستد و راه برود و اصرارش از وقتي شروع شد که رفتيم مهد و باقي کودکان از آرتان بزرگترند و همه مي ايستند و راه مي روند و آرتان هم مي­خواهد مثل آنها باشد. جريان مهد آرتان را مي گفتم، در بين همه شرايط مسيرم را اينگونه انتخاب کردم که برگردم سر کارم و گريه­هاي آرتان را طاقت بياورم. يک ماهي من و آرتان با هم سعي کرديم که با مهد کودک سازگار شويم، بعد از ديدن چندين مهد، نزديک محل کارم و منزل، بالاخره مهد کودک نارنجي را انتخاب کردم، چند روزي مي­رفتيم در حياط و راهروي مهد و آرتان خيلي ذوق داشت، بعد رفتيم در اتاق کودکان زير دو سال و من با آرتان مي­نشستم که آرتان با مربي و بچه­ها دوست شود و کم­کم روزهاي بعد مي­آمدم بيرون و در راهروي مهد مي­نشستم و از ده دقيقه شروع شد و بالاخره يک روز آرتان را گذاشتم و دو ساعت رفتم خانه و فرصتي تا مرباي توت­فرنگي درست کنم و اين روزها من سر کارم و آرتان در مهد، شير پاستوريزه مي خورد اما وقتي مرا مي­بيند خيلي عجيب بيست دقيقه اي شير مي­خورد و مسلما اگر شير خودم را مي دوشيدم، بهتر بود براي آرتان، چون شش ساعتي دورم از او، اما ترجيح دادم شش ساعت از بيست و چهار ساعت براي خودم و کارم باشد تا آنجا که ممکن است جدا از آرتان، صبح­ها آرتان را ياشار مي­برد و کالسکه را آنجا مي­گذارد تا عصر که من مي روم. من هر بار که مي خواستم آرتان را بگذارم احساس گناه داشتم و چون اين احساس را روح معصوم آرتان متوجه مي شد براي هردويمان سخت بود و در اين مورد ياشار به کمکم آمد. مطمئنا آرتان آنجا گريه مي­کند، مخصوصا که مي­دانم دوست ندارد کسي غير از من پوشکش را عوض بکند و وقتي هم که مي­خواهم پوشکش کنم اينقدر شيطنت مي­کند که من مي­گذارم دور دورش را در خانه بزند و بعد اگر رضايت داد پوشکش کنم، گاها هم اتفاق افتاده که در اين فاصله فرش يا موکت خانه را جاي پوشکش مي­گيرد و ... .آرتان عسلم اين روزها ما در سرزمين­مان معناي اصطلاح دروغ شاخدار را عينا لمس نموديم، اميدوارم در زندگانيت آنقدر شادماني و نشاط باشد که هيچ گاه به معناي دروغ نيانديشي چه برسد از نوع شاخدارش

Tuesday, May 05, 2009

یازده ماهگی

آرتان یک هفته ای هست که وارد یازدهمین ماه زندگی شده است, فلفل نمکی من دست دستی را در اواخر ده ماهگی یاد گرفت و هر وقت
از چیزی به وجد می آید شروع می کند دست دستی, گاها شیر که می خورد یک مک میزند بعد دو تا دست می زند و دوباره شروع می کند شیر خوردن و این کار چندین بار تکرار می شود. پوشکش را که می خواهم عوض کنم برای اینکه بیشتر از سه چهار بار از دستم فرار نکند می گویم آرتان ساعت کو؟ تابلوی مامان کو و یا آیینه کو که آرتان مشتاق است با انگشتش نشان دهد, شیطون بلا هروقت که می خواهد تمرکز مرا از چیزی دیگر متوجه خودش کند انگشت اشاره اش را به سمت چیزی می گیرد که من بگویم آره مامان خانم ژاپنی است و یا کتابخانه است. از اینکه کامپیوتر را روشن کند و عکس خودش را روی صفحه ببیند کلی ابراز شادمانی می کند. اسباب بازی هایش را که جلویش بچینی و نام ببری یکی یکی می دهد, گاها بی حوصله می شود و خطا هم می کند. از رانندگی بیشتر از مامانش سررشته دارد. اول دنده را چک می کند و بعد ترمز دستی را و بعد آیینه و بعد دست به فرمان می برد و عجب از من انرژی می برد وقتی چند ساعت باید با ماشین جایی برویم و آرتان بیدار است چون دايم می خواهد برود فرمان را بگیرد, در اکثر مسافرت هایمان چند باری می ایستیم, آرتان با فرمان بازی می کند و بعد دوباره راه می افتیم. علاقه عجیبی به میومیو دارد و واقعیت اینکه در این شهر جز میو میو و مرغ و خروس نمی توانم نشانش دهم, شاید همه حیوانات را اینقدر دوست دارد, چون از مدت ها پیش با کتاب موزیکالش که صدای حیوانات را دارد سرگرم است و دلش را نزده است. وقتی با آرتان بیرون می رویم برگشتمان بستگی به میو میوهایی دارد که در مسیر می بینیم چون آرتان دایم ما را تشویق می کند که سمت شان برویم و خب میو میو هم فرار می کند و ما به دنبال او تحت تاثیر هیجانات پسرک نازنینم. آرتان قد و وزنش تغییری نکرده است, اگر بر مبنای نمودارهای رشد بسنجیم دو نمودار پایین آمده است اما بازی ها و شیطنت هایش دلداریم می دهد که آرتانم سالم است و جای ناراحتی ندارد. اگزمای صورتش با گرم شدن هوا شدت گرفته است و لوسیون و اوسرین را هم نمی توان انتظار داشت دایم اجازه بدهد به صورتش بزنی, از آفتاب اینجا هم سبزه گیش تبدیل به برنزگی دارد می شود بعلاوه مقدار زیادی نمک که چشمانش مرا دیوانه می کند. گه گاه انتظاراتی از من دارد که چون برآورده نمیکنم با من قهر می کند و نگاهم نمی کند تا اینکه من کلی قلقلکش بدهم یا صدای شیهه اسب را در بیاورم که دوست دارد و دوباره صلح کند. اولین باری که قهر کرد توی بیمارستانی بود که به دنیا آمده بود و احتمال داده بودند مشکل تنفسی داشته باشد و یک شب کنارم نبود, فردا صبح که آوردنش یعنی دو روز از تولدش گذشته بود کاملا معلوم بود که از دستم شاکیست. عسل مامان الان سرما خورده است و با بینی کیپ شده کلی کلنجار می رود برای شیر خوردن, البته با قطره ای که یکی از دوستان لطف کرده است و شب ها بر دستمالی چند قطره می ریزم و می گذارم بالای سرش به نظرم شرایط بهتر شده است. کتابی را جدیدا دیدم با عنوان کودکان به قصه نیاز دارند ترجمه کمال بهروزکیا, از نظر من کتاب مفیدیست, علاوه بر اینکه داستان های بچگی هایمان را مرور می کند از بعد ساختاری داستان های مختلف را مورد بررسی قرار داده است که چگونه درون کودکانمان با آنها ارتباط برقرار کرده و از آنها الگو برداری می کنند, ترجمه بسیار روانی دارد

Monday, March 16, 2009

بيماري آرتان

آرتان من وارد نه ماهگيش شد و من بس که ذوق داشتم شيريني خريدم، اما نمي­دانستم که شيرينم اين ماهگردش را با بيماري پشت سر مي­گذارد، مامان که اين مدت با مراقبت از نوه اش، آرامش مرا تامين نموده بود چون مي­دانست من از ديدن آرتان ذوق مي­کنم و هر روز از ماشين که پياده مي­شوم تا خانه را مي­دوم، شايد دو دقيقه­اي زودتر به آرتان برسم، او را بغل کرده بود و آورده بود نزديک خيابان، اما آرتان لبخند که نزد، هيچ، طوري نگاه مي­کرد که اصلا انگار مرا نمي شناسد، شب احساس کردم تب دارد و فردا مطمئن شدم، سه شنبه نوبت دکتر گرفتيم، چون سرفه­هاش هم شروع شده بود، دکتر گفت گلويش چرکي شده است، آزيترومايسين داد و سالبوتامول، بعدا متوجه شدم که سه روز بيشتر صلاح نيست به بچه­ها سالبوتامول بديم، چون باعث بيخوابي و بيقراريشان مي شود و در يکسري کودکان هم حساسيت­هايي نظير تپش قلب ايجاد مي­کند. سه­شنبه­شب با اينکه به آرتان قطره استامينفن مي­دادم، تبش از سي و هشت پايين نمي­آمد، مجبور شدم شياف بگذارم، شايد سه ساعتي گذشته بود که ناگهان از خواب پريدم و ديدم آرتان لپ هاش گل انداخته، بدنش داغ است و اصلا نا ندارد هيچ واکنشي نشان دهد، تبش به سي و نه و شش دهم رسيده بود،‌نيمه شب بود، زنگ زديم اورژانش، گفت اگر تشنج نکرده است تمام بدنش را با آب معتدل مرطوب کنيد، من که ديگر فکر مي­کردم، آرتان از دستم رفت، مامان فوري شياف گذاشت برايش و دايم دستمال خيس روي تنش مي­گذاشت و يک پتو پيچيديم دورش و رفتيم دکتر، رسيديم به دکتر تبش اندکي کاهش يافته بود که ادامه همان موارد از طرف دکتر هم پيشنهاد شد، به نظرم خيلي بي­احتياطي کردم که با وجود تب غيرقابل کنترل، خوابم برده بود، اين جريان ادامه داشت تا روز بعد که گريه آرتان اصلا آرام نمي­شد، از ساعت سه تا ده شب، بي­وقفه گريه مي­کرد و هيچي نمي­خورد و در نهايت آمپول دگزا مجبور شديم بزنيم، روز بعد چهره آرتان کاملا زرد بود و زير چشمهاش گود رفته بود و لپ­هاش در عرض اين سه روز بيماري کاملا آب شده بود، آرتان که ديگر براي خوردن مولتي ويتامين و آهنش که ميم را ترجيح داده است، بي­قراري نمي­کرد، با هر چيزي که احساس مي­کرد داروست جبهه مي­گرفت و واکنش منفي نشان مي­داد، بعد از زدن آمپول تبش قطع شد و جوش هاي صورتش که چندين بار تا به حال حدس زده بودم حساسيت به استامينفن است شرو ع شد. دوستان خوب آرتان و مامانش، اگه سايت مفيدي در مورد داروهاي کودکان مي­شناسيد لطفا راهنمايي کنيد، نسيم جان آيا اين داروها در کانادا هم براي بچه­ها تجويز مي­شود، براي سرماخوردگي کودکان چه دارويي مي­دهند، چون شنيدم شربت سرماخوردگي کودکان هم بي­ضرر نيست، ده روزاز آغاز نه ماهگي پسرک شيرين من گذشته بود که مامان بزرگ اولين مرواريد را کشف کرد و ما متوجه شديم طفلک آرتان با چند قضيه درگير بوده است و گلودرد به تنهايي، دادش را درنياورده بوده، امسال اولين نوروزيست که قطعا اولين خواسته­ام سلامتي کودکان است، تا پارسال اصلا اين فرشته­هاي روي زمين را نمي­ديدم، اما از وقتي آرتان همراه زندگي­مان شده است، سنسورهايم بيشتر بر روي کودکان حساس است تا بزرگترها، براي بعد از نوروز مامان بزرگ آرتان نمي­تواند مراقبش باشد، پرستار و مهدکودک، هر چند که دو گزينه­اي هستند که رد نشده اند اما اين روزها بغل کردن آرتان در دل جنگل هاي شمال و نم نم بارانهاي زيراب، شايد هم شرشر باران هاي سيل آسايش، ذهنم را بيشتر از همه به سوي خود مي­کشد، دوست دارم آرتان مورچه ها را ببيند، با صداي پرنده ها بيدار شود، ما ماي گاوها که تا به حال فقط از کتاب موزيکالش شنيده است را هر عصر بشنود، زير درخت گردو با راروئک راه برود، منم گل پامچال تو باغچه مي­کارم و از نظرم هيچ ايرادي ندارد اگر گلبرگ هايش را بخورد... مطمئنم بهترين گزينه برايم اين است که دور از اين مکان فعلي­ام باشم، جايي که راحت از آرتان بياموزم و اصل خود را به خاطر آورم، فضايي که زلالي انساني­ام را بازيابم، آيا ذهن حسابگرم مجال مي دهد؟

Wednesday, March 04, 2009

به مناسبت مسابقه بامزه ترين عکس